هرروزببين كه صف به صف مي رويد
ازبخت بدتوهرطرف مي رويد
ازرويش گل نيست خبر انگاري
درباغچه ات فقط علف مي رويد
نوشته شده توسط (خانه شعر)حسن لمليكي زاده در جمعه شانزدهم دی 1390 ساعت 2:16 PM موضوع | لینک ثابت
هرچنددلم كباب شد تارفتي
آيينه ي هرعذاب شد تارفتي
تورفتي وديگري به جايت آمد
درقلب من انقلاب شدتارفتي
نوشته شده توسط (خانه شعر)حسن لمليكي زاده در جمعه شانزدهم دی 1390 ساعت 2:7 PM موضوع | لینک ثابت
شاید که به دربار خدا خواهد برد
یا اینکه به شهری آشنا خواهد برد
بایک چمدان خالی ویک دل سرد
این جاده مرا تابه کجا خواهد برد
(حسن لملیکی زاده)
نوشته شده توسط (خانه شعر)حسن لمليكي زاده در پنجشنبه یازدهم فروردین 1390 ساعت 7:35 PM موضوع | لینک ثابت
دیوانه ی ذکر ناب ای کاش شدم
آواره به کوچه ها چو اوباش شدم
از اینکه نبود در بساطم عکست
هرطورکه شد رفتم ونقاش شدم
(حسن لملیکی زاده)
نوشته شده توسط (خانه شعر)حسن لمليكي زاده در چهارشنبه بیست و پنجم اسفند 1389 ساعت 7:8 PM موضوع | لینک ثابت
از دیدن واز سلام تومی شکند
از خواندن شعرنام تو می شکند
درلحظه ی وصل از ادب ای دیوار
آیینه به احترام تو می شکند
(حسن لملیکی زاده)
نوشته شده توسط (خانه شعر)حسن لمليكي زاده در چهارشنبه بیست و پنجم اسفند 1389 ساعت 5:3 PM موضوع | لینک ثابت
با یاد تو احترام کردم بردل
صد مرتبه هم سلام کردم بردل
تاهست نفس به سینه هرعشقی را
جزعشق خودت حرام کردم بردل
(حسن لملیکی زاده)
نوشته شده توسط (خانه شعر)حسن لمليكي زاده در سه شنبه بیست و چهارم اسفند 1389 ساعت 5:15 PM موضوع | لینک ثابت
ابروت کمانی ودلت دریایی تو حورمنی ومال آن دنیایی
زیبا نشود نام تورا بگذارم زیرا که فراتری تواز زیبایی
(حسن لملیکی زاده)
نوشته شده توسط (خانه شعر)حسن لمليكي زاده در دوشنبه دوم اسفند 1389 ساعت 9:0 PM موضوع | لینک ثابت
از ذهن کویر می رباید باران بر کشتی دوستی رسانده طوفان
برروی دلارهایشان بنویسید ای گرگ درنده شرم کن از چوپان
(حسن لملیکی زاده)
نوشته شده توسط (خانه شعر)حسن لمليكي زاده در سه شنبه بیست و هشتم دی 1389 ساعت 12:27 PM موضوع | لینک ثابت
نه قصه ای از عشق نوشتن خوبست
نه اینکه میان کوه گشتن خوبست
با یک دل پرامیدو بی آرامش
از کوچه ی معشوقه گذشتن خوبست
نوشته شده توسط (خانه شعر)حسن لمليكي زاده در دوشنبه بیست و هفتم دی 1389 ساعت 1:10 PM موضوع | لینک ثابت
سلام بردوستان ایام پرازاندوه ماه محرم وصفر تسلیت باد.
نوشته شده توسط (خانه شعر)حسن لمليكي زاده در سه شنبه سی ام آذر 1389 ساعت 11:27 PM موضوع | لینک ثابت
نوشته شده توسط (خانه شعر)حسن لمليكي زاده در چهارشنبه بیست و چهارم آذر 1389 ساعت 8:33 PM موضوع | لینک ثابت
روشن شدو از برکتتان کام گرفت
برچهره ی خود خون زدو آرام گرفت
آنشب همه ی روشنیش را تاصبح
ماه از سر روی نیزه الهام گرفت
(حسن لملیکی زاده)
نوشته شده توسط (خانه شعر)حسن لمليكي زاده در چهارشنبه بیست و چهارم آذر 1389 ساعت 8:26 PM موضوع | لینک ثابت
عشقت همه ی عمر دل آزاری کرد
من تشنه به آن رسیدم وخاری کرد
عشق تو به دل مثل سرابی به کویر
یک عمر فقط کلاهبرداری کرد
(حسن لملیکی زاده)
نوشته شده توسط (خانه شعر)حسن لمليكي زاده در شنبه بیست و نهم آبان 1389 ساعت 1:20 PM موضوع | لینک ثابت
نمایی از دزفول زادگاهم

نوشته شده توسط (خانه شعر)حسن لمليكي زاده در دوشنبه هفدهم آبان 1389 ساعت 7:58 PM موضوع | لینک ثابت
مشهورشدم نام مرا دزدیدند
ساقی شدم وجام مرا دزدیدند
درحیطه ی این کبوتران عاشق
صیاد شدم دام مرا دزدیدند
(حسن لملیکی زاده)
نوشته شده توسط (خانه شعر)حسن لمليكي زاده در یکشنبه شانزدهم آبان 1389 ساعت 7:35 PM موضوع | لینک ثابت
به هرچـه می رســـــم به تو اما نمی رسم
انـگـــار زيــــر آبم و بـــــالا نمی رسم
فرداست روز روشن تقـديــرمان ، ولـــی
احساس مــی کنم کـه بـه فــردا نمی رسم
تسليم آفتـابم ونسبت به عــشـــق تــــو
چون قطره ای شدم که به دريـــا نمی رسم
هرشب تويی که خواب مرا می زنی به هم
هر لحظه اين منم کــه به رؤيـــا نمی رسم
چون تــشنه ای به سمت سراب تــو راهيم
عمریست می دوم بــه تو امـا نمی رسم
هی می شوم برای تو مجنون و هی ولـــی
در عــاشــقی هميــشه به لـيـلا نمی رسم
نوشته شده توسط (خانه شعر)حسن لمليكي زاده در دوشنبه یکم شهریور 1389 ساعت 11:40 AM موضوع | لینک ثابت
ديوانه شد عذاب امانش نداده بود هر لحظه التهاب امانش نداده بود
تا در زدي توخواست بيايد ولي نشد مستي، شراب ،خواب، امانش نداده بود
باران در زدن به خيالش رسيد ورفت تصوير آفتاب امانش نداده بود
هر وقت خواست با تو بگويد كه دوستت... هرلحظه اضطراب امانش نداده بود
شايد ميان خاطره ها گم شداو نه...نه... از عشق اجتناب امانش نداده بود
تا اينكه خواست لحظه ي آخر بگويدت من دوستت ...طناب امانش نداده بود
مي خواست تا ادامه دهد خواب را ولي يك كاسه پر ازآب امانش نداده بود
«حسن لمليكي زاده»
نوشته شده توسط (خانه شعر)حسن لمليكي زاده در سه شنبه بیستم بهمن 1388 ساعت 12:48 PM موضوع | لینک ثابت
« رباعي »
انگار که این خانه مرادم داده
يك فرصت درد و دل به آدم داده
اينجا بنشين ، نترس ، هی حرف بزن
ديوار به موشهاي خود سم داده
.........................................................................................................................................................................................
« غزل »
برمن كه زار و خسته و تنها نشسته ام
يك شب سري بزن كه به رويا نشسته ام
چون پيله در هواي تو پروانه مي شوم
چون موج در هواي تو دريا نشسته ام
هرچند از تو نيست خبر دم به دم ولي
امروز را اميد به فردا نشسته ام
دوري ازاين قبيله وازاين ديارما
يعني كه بي تو در دل غم ها نشسته ام
روزي بيا عبور كن از اين مسير و راه
آنجا كه من تو را به تماشا نشسته ام
يك شب شبيه غزل بر خيال من
اي عشق سربزن كه به رويا نشسته ام
.........................................................................................................................................................................................
لطفاً از رباعي هاي پايين هم ديدن كنيد .
رباعي ( تقديم به دزفوليهاي عزيز )
با فكر و خيال دائما مشغولي
در بين تمام عشق ها مجهولي
اي عشق هميشه ي من اي جاويدان
الحق كه خداي شهرها دزفولي
........................................................................................................................................................................................................................................................
رباعي
آيينه ي خسته ام كه غمها دارم
يك زندگيِ پر از معما دارم
چون لحظه ي عاشق شدن آدم ها
در ذهن هزار فكر بيجا دارم
........................................................................................................................................................................................................................................................
رباعي
من با نگه سرد توعادت دارم
از طرز نگاه تو شكايت دارم
با اين همه در كلبه ي تاريكي ها
يك پنجره ي رو به سعادت دارم
........................................................................................................................................................................................................................................................
شهر خيال
« رباعي »
بر شهر خيال بلبلان پل زده بود
بر صخره ي سخت زندگي گل زده بود
ازبس كه نديد شكل باران به خيال
برروي سياه ابرها زل زده بود
.........................................................................................................................................................................................
دنيا
« رباعي »
سازي به بغل نداشت اما مي خواند
در آن قفسش هميشه ننها مي خواند
با ناله و اشك و آه و زاري بي شك
از غصه و از وفاي دنيا مي خواند
.........................................................................................................................................................................................
خورشيد زمان(تقديم به امام زمان عج)
« رباعي »
خورشيد زمان دوباره برمي گردد
آن روز كه نيست چاره برمي گردد
آن روز كه شب گرفته اين دنيا را
با لشكري از ستاره برمي گردد
.........................................................................................................................................................................................
هواي يار
عاقبت روزی صدایت میکنم
نازنین روزی هوایت میکنم
می زنم خط غصه ها را از دلت
ساز دل را همنوایت می کنم
غم دگر جایی ندارد در دلت
چون دگر از غم رهایت می کنم
فکر من آرام سویت می رود
تا رسد دل را فدایت می کنم
عشق من عاشق شدن دارد بها
من محبت را بهایت می کنم
می شوم من عاقبت عاشق ترین
چون که دل را هم سرایت می کنم
من شدم مجنون تو هم لیلی بمان
عاقبت روزی صدایت می کنم
سروده توسط: حسن لملیکی زاده در تاریخ : ۶/۳/۸
.................................................................................................
.................................................................................................
( چهره ي آشنا )
يك خاطره چون طلا برايم داري
صد قصه و ماجرا برايم داري
اين صورت تو براي من تكراريست
يك چهره ي آشنا برايم داري
.................................................................................................
( همسايه رويا )
عمري كه اگر مثل تو تنها بوديم
يا مثل تو همسايه ي رويا بوديم
حالا به نظر رسيد ما عمري چون
بازيچه ي دستهاي فردا بوديم
.................................................................................................
شبی رفت و ولی فردا نیامد
برای دیدن غمها نیامد
درون خواب من حتی دوباره
برای رسم یک رویا نیامد
دوبيتي
مرا از روی خود شرمنده کردی
تمام گریه ام را خنده کردی
الا ای پادشاه عشق بازی
مرا یکبار دیگر زنده کردی
.......................................................................................................................................
تورا ديدم ولي عاشق نگشتم
درون ساحلت قايق نگشتم
وشايد اينچنين بوداي عروسك
براي سايه ات لايق نگشتم
نوشته شده توسط (خانه شعر)حسن لمليكي زاده در یکشنبه بیست و هفتم دی 1388 ساعت 1:5 PM موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

باسلام خدمت دوستان عزیز.به وبلاگ بنده حسن لمليكي زاده خوش آمدید. مشتاق نظرهاي شما سروران گرامي هستيم...
فهرست اصلی
دوستان
دانلود شعر خوانی در حضور مقام معظم رهبری
انجمن شعر دزفول
انجمن شاعران ایران
شعر زلال
رفيق شبهاي تنهايي
سجاد شاهد
خيلي دور
شعرهاي زيبادرباره شهيدان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY